|
تازه ظرفهای ظهر را شستم. عیده. مردم به دیدن هم می رن. همدیگه رو می بوسن. عید مبارک می گن. به بچه ها هم عیدی می دن. صدای پچ پچ چند تا زن می یاد. صدا داره نزدیک می شه. انگار از پشت همین خونس. خونه ی ما. من و مامان. باید بپرم یه چیزایی بخرم. مهمونه انگار. اومدن عید دیدنی. همه ی راه رو دویدم تا مغازه ی مش مم رضا. با یک زنبیل سبز بزرگ پر از میوه برگشتم. دو بار میوه ها رو شمردم که مطمئن باشم. 10 تا سیب، 8 تا پرتغال، 6 تا خیار. اگه هر کدومشون بخوان یکی بردارن بسه. توی راه که عجله داشتم و کوچه مون خیلی تنگ بود دو بار به این و اون خوردم. یک بار نزدیک بود خودم و میوه ها پخش زمین بشیم. بار دیگش نزدیک خونمون خوردم به یک پیرمرد که کج کج راه می رفت. دستم رو به دیوار نیمه تموم خونمون گذاشتم تا نیفتم. نفهمیدم تقصیر من بود یا اون پیرمرد. بالاخره رسیدم به سه تا درخت بزرگ چنار روی به روی پنجره ی آشپزخونمون. زنبیل رو گذاشتم رو زمین. دستم داشت زخم می شد از سنگینیش. تکیه دادم به درخت چنار وسطی. چنار خودم. تازه یه درخت کوچولو هم از کنارش در اومده. اون دو تای دیگه چنارای بابا و مامانه. بابا هر بار که میاد بهش می گم وقتی نیست به چنارش آب می دم تا خشک نشه. بابا می گه خیلی کار بزرگی می کنم. سه تاشون تازه برگ سبز در آوردن. به پنجره ی آهنی آشپزخونه نگاه می کنم. صدای زنها می یاد. یک صدای کلفت یه دفعه بلند گفت: - نه خانوم جان، این خونه از وقتی سپیده به دنیا اومده ناتموم مونده. - چه گنده شده! - خوب همینه دیگه می خوره و می خوابه گنده هم می شه. کتری رو گذاشتم روی شعله ی بزرگ اجاق. یه کم از غذای ظهر هنوز توی قابلمه هست. گذاشتم برای شب. تازه یاد گرفتم. دفعه ی پیش که بابا اومد بهم یاد داد. بهم گفت چطور اول ماشها رو بذارم بپزه. بعد برنج خام رو بریزم توش و با نمک و زردچوبه بزارم روی اجاق. گفت اندازه ی یک بند انگشت روش آب باشه. اونوقت اونقد بزارم قل قل بخوره تا آبش تموم شه. بعد در قابلمه رو بزارم. نیم ساعته پخته می شه. خود بابا دفعه اول درست کرد، اما نخورد. عجله داشت. رفت. ایندفعه می خوام بگم بهم یاد بده شعله زرد بپزم. باید بمونه و بخوره. باید ببینم این زنها چی دارن می گن تا امشب توی کلاس درس به گلبهار یاد بدم. بابا اینطوری صداش می کرد. بابای من بهترین بابای دنیاست. میوه ها رو شستم. می چینم توی ظرف بلوری. پرتغالها رو یک طرف می ذارم سیبها رو یک طرف خیارها رو هم یک وَر. باید اول با یک دستمال نم دار خاکهای دور پایه ظرف رو تمیز کنم. ظرف رو می برم توی اتاقی که زنها نشستن. دور مامان حلقه زدن. چادرهای سیاه شون افتاده رو شونه هاشون. زیاد نمی شه به لباسهاشون نگاه کنم اما اون یکی، آره خاله سهیلاس فکر کنم، چه آسینهای توری بلندی! چه یقه ی بازی! چه لباس قشنگی داره! روی درختای چنار صدتا کلاغ نشستن. رفته بودم لباس گلبهار رو بشورم. بابا ایندفعه که اومد برام آورد. موهای سیاه بلندش روی شونه هاش ریخته. یه خال سیاه کوچیک کنار لبش داره. وقتی اومد پیش من با لباس قرمز تور دار اومد. اونقدر باهاش حرف زده بودم که چشمهاش بسته شده بود. می دونه چرا اینقدر باهاش حرف می زنم برای همین به همه حرفام گوش می ده. حرفهایی رو که وقتی بابا می یاد می زنه حفظ می کنم تا براش بگم. همه ی همشونو. تازه واسه اونم خوبه حرف زدن یاد می گیره. ظرف میوه رو گذاشتم وسط قالی. یه دختر مثل من هم میون مهموناس. کفشهاش رو هم پشت در دیدم. با اون دو تا گل بزرگ قرمز که وسطش یه نگین داره. با این لباس خالدار صورتی. با اون موهای بلند و تل زرق و برقی. پشت مامانش انگار قایم شده. زل زده چپ چپ به مامان من. - حتی جواب سلامم رو هم نداد. - آخه یکی نیست بیاد این سبیلای کلفت و ریشای دراز درازش رو بندی چیزی بندازه؟ - خدا نکنه بخنده. هر چی تو دهنش هست می ریزه بیرون از اون دندونای چند تا درمیونش بگیر تا لثای بادکردش. صدای کلاغها هنوز میاد. این روزها بیشتر شدن. سالی یه بار عیدا که می شه می یان اینجا شروع می کنن به پچ پچ کردن و زل زدن به مامان و من. میان عید دیدنی من و مامان. هر سال از مامان سؤالای عجیب غریب می کنن. مامان هم چون می دونه سؤالاشون الکیه یا جواب نمی ده یا... این دفعه وقتی یکیشون ازش پرسید "شمسی جون! منو شناختی؟ من زهرا هستم. می دونستی مامانم هفته ی پیش مرد؟ عمه محترم رو می گم؟" مامان یهو پقی زد زیر خنده. اونقد خندید که همه رو از پرسیدن سؤالای بعدی ناامید کرد. خوشم اومد. فقط مامان بلده این کارها رو بکنه. - می گن از وقتی شوهرش رفته به این روز و حال افتاده. این شمسی رو معلوم نیست از کدوم قبرستونی از در و دهاتای بالای کردستان واسش پیدا کردن. این بچه که دنیا اومد... - خوب ... عاقله. می فهمه. - شوهره پسر خالمه. می شناختمش. سپیده که دنیا اومد کتک کاری شروع شد. میون شمسی و خونواده شوهر. به زنها میوه تعارف می کنم. پشتی ابری با گلهای ریز و ساقه های بلندش پشت مامان کج شده. صافش می کنم. مامان کج شده. کمکش می کنم صاف بشینه. پیش دستی های چینی با گلهای درشت زرد رو می چینم یکی یکی با یه کارد دسته چوبی توی هر کدوم جلوی زنها. جلو اون دختره هم یکی می ذارم. می شینم کنار مامان. مامان دختره براش یه پرتغال درشت برداشت و داره واسش پوست می کنه. دختره هنوز از پشت شونه های مامانش یواشکی داره مامان من رو نگاه می کنه. چشماش تکون نمی خوره. مامانش داره براش پرتغال قل می کنه می ده دستش. مامانم که می خنده صورتش توی چادر مامانش گم میشه. - بیا مامان جون آخریش رو هم بخور. واست خوبه. بیا خوشگلم. بابا سه دفعه پیش که اومده بود آب انار گرفت برامون. از انارای ساوه که خودش آورده بود. می گفت بهترین انار دنیاست. هر وقت که میاد حسابی میوه و شیرینی می خره. میاد برای من و مامان میوه پوست می کنه. قل می کنه می ذاره توی دهن مامان. - سپیده بابات کجاست؟ این طرفها اومده؟ - نه. - نگفت عید می یاد؟ - چرا میاد. یکی از زنها خودشو توی آینه ی کوچیکی که از توی کیفش بیرون آورد نگاه می کنه و ماتیک می زنه. وقتی رسیدم هنوز توی اتاق نشسته بود سرش وسظ زانوهاش. صداهای وحشتناک رو شنیده بودم. با دو رفتم اونجا. داشت ظرفای بلور رو از تو کمد یکی یکی درمیاورد و می زد روی زمین. می زد به در و دیوار. می شکستشون. یه باره نشست و زل زد توی خورده های آینه. یه آینه ی بزرگ دور طلایی بود. به چی نگاه می کرد؟ خورده شیشه ها رو جمع کردم. توی آینه شکسته ها صد تا مثل خودم رو دیدم. همه به من نگاه می کردن انگار. یه دفعه ترسیدم. گفتم حتماً مامان هم چشمای این صدتا کلاغ رو دیده بود که زد همه چیز رو شکست. پیش دستی ها رو جمع می کنم. همه ی زنها به یه چیز نگاه می کنن انگار. به دستام؟ لباسم؟ اون دختره داره هنوز به مامانم نگاه می کنه. اصلاً حواسش به من نیست. پچ پچ زنها تموم نمی شه. - بش می گم مامانم مرده مگه نفهمیدی؟ می خنده! - مامان بریم خونه. کارتون داره - حیوونی بچه! جای دیوونه تو دیوونه خونس. - کم کم می شن دوتا. - فعلاً که خانوم خونه شده. - سپیده جون نمی خوای با نرگس بازی کنی؟ کاش تموم بشه این عید دیدنی. دیشب مامان قاطی آینه و ظرفها عکس یه عروس دوماد رو هم که رو دیوار بود زد شیکست. من اون عکس رو دوست داشتم. خیلی دوست داشتم. عروس یه لباس توری سفید تنش بود. لباسش تا روی زمین میومد. با یه کلاه رو سرش. عین این خارجیا. دستش توی دست دوماد بود. موهای سیاه عروس از یه طرف ریخته بود رو شونش. تا زیر یقه ی باز لباسش میومد. یه خال بزرگ سیاه بالای لبش بود. درست عین خال مامان. کنارشون یه کوزه پر از گل گذاشته بودن. هر دوشون می خندیدن. عروس حتی از گلبهار من هم خوشگل تر بود. حیف شد شیکست. زنها با همه ی پچ پچا و چادراشون دارن بلند می شن که برن. بوسیدن زنها که یکی یکی می چسبونن رو صورتم نمی ذاره درست به دختره نگاه کنم. اسمش نرگسه. می خوام ببینم مامانش چجوری دستش رو گرفته. آره... دیدم. اینبار انگشتش توی مشت مامانش محکم گیر کرده. اما وقتی میومد انگار مامانش مچ دستش رو گرفته بود. زنها بدون عیدی دادن به من میرن. مامان دوباره گریه ش گرفته. - شمسی جون! مواظب این سپیده خانم باش اون فقط 8 سالشه. - بیین داره بازم می خنده! - این زندگی خنده هم داره. چادر زن آخری مثل یه پروانه از لای در بیرون می ره. یه پروانه ی بزرگ. اون دختره که اسمش نرگسه قبل اینکه بره بر می گرده بالا رو نگاه می کنه. به من لبخند می زنه. فکر کنم دلش می خواست با هم بازی کنیم. اگه می دونست چه عروسک قشنگی توی اتاق پشتی دارم حتماً بیشتر می موند و به مامانش نمی گفت خسته شدم. شاید تا شب می موند اینجا با هم خاله بازی و لی لی می کردیم. در بسته شد. گریه های مامان اشک نداره اما من بهش دستمال می دم. انگشتش رو محکم می گیرم توی مشتم. صدای غارغار کلاغ ها بلند تر شده. باید پنجره ی آشپزخونه رو ببندم. زنها دیگه خیلی دور شدن. 6 تا زن و نرگس... - گلبهار جونم! امروز چند تا پرنده ی سیاه رو دیدم اما با همه ی پرنده هایی که تو می شناسی فرق داشتن. تو تا حالا پرنده هایی که رو زمین راه می رن دیدی؟ نه، ندیدی. اما من دیدم. می دونی چه شکلی ان؟ الان برات تعریف می کنم. بالهای کوچیک دارن. صداشون آرومه اما من گوشام خیلی تیزه. نوکشون قرمزه. چشماشون درشته. دورش سیاهه. همه چی می خورن. حتی چیزهایی که ما آدما می خوریم. مثل خیار، سیب، پرتغال. یه جوجه هم داشتن. اون به جای پچ پچ با چشمای ریزش مامان شمسی رو می پایید. می دونی چیا می گفتن؟ با الهام از داستان "شمسی" اثر مینا حسین نژاد. 88.8.10 + نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 19:40 توسط انیسا |
در شهرکی قدیمی در حومه ی شهری بزرگ، امامزاده ای هست که "بی بی زبیده" نام دارد. کوچه ای باریک از خیابان اصلی جدا می شود و درست روبه روی درب امامزاده چنان پیچ و تاب می خورد که انگار دردی مزمن دیواره های سخت سیمانی اش را منقبض کرده. جایی بر روی دیوار میان چند لکه ی سیاه و خطهای درهم نوشته شده: "بابا آمد". تیربرقهایی نامنظم در کناره ها و وسط کوچه ی دراز به چشم می خورد. انگار در اوج بی نظمی، خانه های سیمانی و آجری سی یا چهل متری که یکی جلو یکی عقب به صف شده اند، با به هم ریختگی این کوچه هماهنگ اند. رژه ی باقی مانده ی کاغذهای پاره پاره ی دعا و شمعهای سوخته و نسوخته در جوی آبی که از بی بی زبیده بیرون می آید و در میانه ی این کوچه روان است به چشم می خورد. ثریا یاد روزی افتاد که کنار بخاری در اتاق امامزاده نشسته بود و در حالیکه کتابچه ی دعای مادردر دستش بود غرق در افکار خود ناگهان بوی سوختگی را حس کرده و مانند اسفند روی آتش از جا پریده و فهمیده بود که مانتوی مدرسه اش به دایره ای بزرگ و قهوه ای و سیاه که جیب سمت راست مانتو را کاملاً می پوشاند آراسته شده است. اذان صبح را نگفته اند که مادر چشمهایش را باز می کند. بدون ثانیه ای درنگ برمی خیزد و به سراغ ثریا می رود. او زنی است که هر روز با چادرسیاه و روسری سفید زیرآن، به سوی امامزاده بی بی زبیده روانه می شود. انگار تمام دلخوشی زندگی او در همین رفت و آمدها خلاصه شده. ثریا دختر بزرگ یازده ساله اش است. فاطمه شش ساله و ناصر سه ساله دو فرزند دیگر او هستند. آنها هنوز خواب اند و فعلاً کسی با آنها کاری ندارد. پدر ثریا برای کار در کشور ناامن خود مانده است و تقریباً شش ماه یک بار و هر بار به مدت دو هفته به دیدن خانواده اش می آید. بعضی وقتها با دست پر بعضی وقتها با قلب پر. او در یک کارخانه ی آجرپزی کار می کند. چند بار هم به علت مشکلات گذرنامه و غیر قانونی بودن حضورش در ایران نتوانسته بود زمانی که خانواده منتظرش بودند به دیدنشان برود. - ثریا! پاشو مادر جان. نمازت قضا می شه. مادر در حالیکه دست ثریا را تکان می داد سعی می کرد او را بیدار کند. ثریا دوست داشت شبها وقتی همه خوابند بیدار باشد. دوست داشت زندگی اش در آن آخرین دقایق روز جوری که خودش می خواست ادامه یابد. حتی اگر چند دقیقه طول کشد. حتی اگر با تمامی دلهره ها و خستگی هایی که او می شناخت همراه باشد. او دیرتر از همه می خوابید. - ثریا! ثریا! پاشو دیگه. - باشه. الان. - پاشو زود نمازت و بخون الان علی سبزیا رو می یاره. چشمان ثریا باز می شود. چشمانی بادامی و عسلی رنگ درست همرنگ موهای صاف و شلاقی اش. چند لحظه به جایی نامعلوم خیره می شود. در یک لحظه انگار انعکاس نوری در چشمانش برق می زند و لبخندی محو بر لبانش می آید. با خستگی انگشتان ظریف و لاغر سبز رنگش را به چشمان خود می مالد و برمی خیزد. بدون شستن دست و صورت، چادر سفید با ریزه گلهای بنفش خود را که مادر در نه سالگی به یادآوری تکالیفی که بر او واجب می شد هدیه داده بود به همراه مقنعه ی سفید رنگ به سر می کند و رو به قبله می ایستد. زنگ در دو بار به صدا در می آید. دو بقچه ی سیاه رنگ سبزی هر روز صبح ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه به خانه ی ثریا آورده می شود. او باید تا ساعت هشت صبح سبزی ها را پاک و تمییز کند و به دسته های کوچک تقسیم کرده با نخ ببندد تا بتواند ساعت هشت و نیم برای فروختن سبزی ها خود را روبه روی در امامزاده بی بی زبیده برساند. مادر تا حدی که بتواند تا پیش از رفتن به دنبال تمیزکاری خانه هایی که به او اطلاع می دادند به دخترش در این کار یاری می رساند. مشتری اصلی سبزی های ثریا زنهایی هستند که برای دعا به امامزاده می آیند وهنگام برگشتن از او سبزی می خرند. ساعت پنج و نیم صبح است. ثریا به چادری که همیشه هنگام نماز خواندن از سرش می افتاد نگاهی کرد. ثریا- مامان تو برای اینکه نامحرم موها و بدنت رو نبینه چادر سرت می کنی آره؟ مادر- آره، گناهه. ثریا- خدا هم نامحرمه؟ مادر- من دارم می روم امامزاده. زود میام. سبزیا یادت نره. در تمام طول امسال ثریا سبزی فروخته بود تا خرج خانه را بدهد. پدرش یک سال بود که نتوانسته بود به خانه بیاید و مادر و ثریا مجبور بودند هزینه ی اجاره خانه و مخارج را خودشان تأمین کنند. ثریا امیدوار بود برای یک ماه دیگر که مدارس باز می شد بتواند درس خود را در کلاس پنجم دبستان ادامه دهد. اما همه چیز وابسته به یک چیز بود. ثریا در حالی که برای بازکردن گره ی کور بقچه به سختی کلنجار می رفت با خود گفت: "باید یه روز یه داستان درباره خدا و کارهاش بنویسم. شاید بفهمم خدا چرا زنها رو از موهاشون روی آتیش آویزون می کنه. شاید خدای من توی داستان من این کار رو نکنه. حتی اگه خدا هم همینطوری که مامان می گه باشه من تو داستانم از دختری می گم که یا از این خدا نمی ترسه یا حرفای مامان رو باور نمی کنه." چاقویی بزرگ در دستان کوچک ثریا خود نمایی می کند. او درحال سبزی پاک کردن است و می داند چطور ساقه های گِلی سبزی ها و ریشه های در هم تنیده شده ی ریحان ها و تربچه ها را کوتاه کند که دست خود را نبرد. او دیگر می داند اگر در هر دسته ریحان سبز چند ریحان قرمز هم بگذارد بیشتر به فروش می رسند تا اینکه همه ی ریحانهای قرمز را در دسته های جدا قرار دهد اما نمی داند چرا زنهایی که از امامزاده بیرون می آیند دسته های مخلوط ریحان سبز و قرمز را بیشتر دوست دارند تا دسته های یکدست ریحان قرمز. می توانست حساب کتاب تعداد دسته های سبزی که به فروش می رسید را داشته باشد. می دانست اگر هر روز صد تومان از درآمد خود را کنار بگذارد فاطمه می تواند بدون دغدغه ی آمدن یا نیامدن پدر، به مدرسه برود و در کلاس اول دبستان بنشیند. شاید به همان مدرسه ای که او رفته بود. "دنیای شایسته ی کودکان". تیک تاک ساعت به هشت ضربه ی محکم تبدیل شد و ثریا از اقیانوس افکار خود ناگهان بیرون پرید. صد و پنجاه دسته ی کوچک سبزی آماده شده بود. بیست و پنج دسته ریحان، بیست و پنج دسته شاهی، بیست و پنج دسته نعناع، بیست و پنج دسته تربچه، بیست و پنج دسته ترخون و بیست و پنج دسته جعفری. با عجله بیرون رفت. بساط خود را روبه روی در امامزاده پهن کرد روی زمین خاکی و نشست روی یک تکه روزنامه کنار آن. به یاد روزنامه ای که دیشب خوانده بود افتاد. تکه ای پاره از قسمتی از یک روزنامه که در کنار دیوارهمین کوچه ی پر پیچ و خم که روزی چهار بار آن را طی می نمود پیدا کرده بود. با خود گفت: "امروز باید داستان خودم و تموم کنم. "داستان ثریا". دو هفته س که نیمه کاره ولش کردم. دیشب توی روزنامه خوندم که "انسان با امید زنده ست" درسته. مگه من به چه امیدی دارم این روزهای دراز و طولانی رو با سبزی فروختن می گذرونم؟" آن روز مأمور شهرداری در حال کاشتن نهالهایی به رنگ سبز روشن در باغچه ی کوچک امامزاده بود. ثریا همینطور که روبه روی امامزاده نشسته بود به نهالها خیره شد. دوست داشت خودش نهالی بکارد و هر روز به آن آب دهد. با رنگ سبز آنها آشنا بود. ثریا به علت فقر و تنگدستی نتوانست امسال به کلاس پنجم دبستان برود. پدر با درس خواندن او زیاد مخالفت نمی کند اما می گوید پسر برادرش می تواند ثریا را بگیرد و آنوقت تصمیم با اوست که این دختر درس بخواند یا نه. بیشتر ثریا را عروس برادرش می دید تا دختر خودش. زیر بار مسئولیت درس خواندن او نمی رفت. مادر هم تا می توانست به ثریا آداب نجابت زنانه می آموخت و اینکه موقع نماز خواندن باید آستین لباسش تا کجای مچ دستش بیاید و قد چادرش تا کجای مچ پا. از باسواد شدن ثریا خوشحال بود و احساس افتخار می کرد که او می تواند تنها کتابی را که او داشت با نام "زنان جهنمی" بالاخره بخواند و تا همین حد سواد را برای دنیا و آخرت او کافی می دانست. ساعت دو بعد از ظهر ثریا در حالیکه پنجاه بسته سبزی فروخته بود با بار سنگینی که روی شانه های ظریف و جثه ی لاغر خود حس می کرد به خانه بازگشت. بیست دقیقه پیاده روی داشت. از فرصتی که هر از گاه بین ساعت دو تا سه بعد از ظهر می توانست پیدا کند تا چیزی روی تکه کاغذی بنویسد خوشحال بود. هر صبح که چشم باز می کرد به این فکر بود که امروز در زندگی او چه ماجرایی پیش می آید که بتواند درباره ی آن بنویسد. اما خیلی وقتها به جایی نمی رسید. دسته های ریحان با دسته های شاهی مگر چقدر متفاوت بود؟ زن چاق با چادر حریر سیاه با پیرزن لنگ با چادر کلفت سیاه مگر چه فرقی باهم داشتند؟ او هر روز آنها را می دید. آنها هر روز به امامزاده می رفتند. وقتی از جلوی او رد می شدند صدای آنها را می شنید که به زمین و زمان ناسزا می گویند و در امامزاده که کنارشان می نشست می دید که بر خدا و اولیا صلوات می فرستند. اما مگر همه مثل هم نبودند؟ همه آغشته به یک بو. بوی چربی ِ مانده و نمناکی دیوارهای آجری. چه چیز تازه ای یا ماجرای جدیدی می توانست وجود داشته باشد که او با هزار بدبختی و دلهره در دقایقی کوتاه از ظهر یا آخر شب، وقتی مادر خواب است، در موردش بنویسد؟ ساعت دو و نیم بود ثریا قبل از اینکه دوباره برود می توانست دقایقی بنویسد. به سرعت دفترچه ی کهنه ای را که هنوز می شد در بعضی از صفحات کثیف آن چیزی نوشت برداشت و ادامه ی داستان خود را نگاشت. "بابای ثریا ماه دیگه قراره برگرده. او برای اون روزهای خوب لحظه شماری می کنه. آخه توی همون روزهای قشنگه که با پولی که باباش میاره می تونه بره برای کلاس پنجم ثبت نام کنه. صدای تلویزیون از دیوار گچی بین خانه ی ثریا و خانه ی همسایه به گوش اون می رسه. شایدم از لای پرده ی آویزون به در اتاق میاد تو. ثریا به خودش می گه: "خوبه که ما تلویزیون نداریم چون اگه داشتیم همین چند دقیقه نوشتن هم نصیبم نمی شد. به جاش می نشستم و وقتم رو با برنامه های کودک تلف می کردم! معلومه که نویسنده شدن بهتر از دیدن کارتون "حنا دختری در مزرعه" س! ثریا کنار دسته های بلند سبزی نشسته و به این فکر می کنه که این ریحونها مثل فرشته هایی می مونن که هر کدوم بیشتر از دو بال دارن و دارن من رو نگاه می کنن. همه ی این فرشته ها دارن با مهربونی به من نگاه می کنن. اونایی که قرمز هستن فرشته های نگهبان منن. البته من یک فرشته ی نگهبان بیشتر لازم ندارم و بقیه از خانوادم مراقبت می کنن." گرمای آفتاب خواب کننده و داغ است. سکوت بعد از ظهری تابستانی بستری کسالت بار برای صدای چکشهای مکرر و یکنواختی که از مغازه ی آهنگری پشت امامزاده به گوش می رسد شده است. بساط ثریا دوباره در همان جای همیشگی پهن می شود اما این بار او تنها نیست. مردی حدود پنجاه ساله که سیگار می فروشد هم چند مترآن طرف تر رو به روی درب قهوه خانه ی "یاران" روی یک صندلی فلزی زوار دررفته نشسته و سیگاری به گوشه ی لب گذاشته. او صبح ها توی کارخانه ی صابون سازی کارگری می کند و عصر تا آخر شب در اینجا سیگار می فروشد و با مشتری های قهوه خانه خوش و بش می کند. مرد- ثریا خانم امروز چقدر کاسب شدی عمو؟ ثریا- بد نبود مرد- آره بد نیست. ایشالا بهتر از اینهام می شه ثریا خانم! بگو ببینم عمو بابات کی میاد؟ ثریا- قراره یک ماه دیگه بیاد. ریا ناگهان دلش را گرفت. دچار دل پیچه ای شدید شده بود. انگار عضلات کوچک ناتوانش با در هم ریختگی کوچه ای که او باید هر روز و هر شب به پیچ و خم بی مفهوم آن تن می داد هماهنگ گردیده اند. مرد- تا حالا فکر می کردم ما هستیم که روی خاک داریم زندگی می کنیم و خاک زیر پاهامونه اما تازگی فهمیدم انگار اینطور نبوده. انگار خاک بالای سرماست. ما ساکنین زیر خاکیم. مرد در حالیکه خنده ای می کند ادامه می دهد - حالا تو این حرفا رو گوش ندی عمو جان. اگه نه می شی یکی عین من. ثریا با خود فکر می کرد امشب داستان خود را تمام می کند. امروز باید این داستان به پایان برسد. " مادر روبه روی ثریا نشسته بود. او داشت به فاطمه سیب زمینی پخته می داد. ناصر کوچولو هم خوابیده. مامان دستاشو که از بس باش پوست گردو کنده قهوه ای شده و خطهای دستاش مثل جاده های سیاه وسط بیابون شدن روی پوست سفید و قشنگ فاطمه می کشه. انگار هر دو دارن به خواب می رن. ثریا تو فکره... چرا من خوابم نمیاد؟ منم به اندازه ی مامان خستم. امروز 5 کیلو سبزی پاک کردم اما فقط 90 دسته رو تونستم بفروشم. بقیه رو توی یک پارچه ی نمدار گذاشتم. باید فردا با اضافه شدن سبزی هایی که مخصوص همون فرداست بفروشمشون. امروز فروشم کم بود. انگارمردم دیگه سبزی با غذاشون نمی خورن. شایدم زنهایی که به امامزاده می رن به خاطر ارتباطشون با خدا از فکر من خبر دار شدن و می دونن که من از خدا نمی ترسم و دیگه نمی خوان سبزی های منو با غذاشون بخورن. این دسته های زشت ترخون هم مثل یک حیوون کثیف با دست و پاهای دراز می خوان من رو ببلعن. این تربچه ها و تره ها مثل سربازای دشمن به من حمله می کنن. من هر روز باید به میدون جنگ برم. من هر روز کمتر به امید فکر می کنم. امید برا من گم تر می شه. اما حتی اگه امید هم نباشه باز می شه یه چیزی نوشت. باید درباره ی ناامیدی ها نوشت. ناامیدی های امروز ثریا، ناامیدی های دیروزمامان، ناامیدی های فردای فاطمه و امیدهای ناامید کننده ی امروز پدر و فردای ناصر. حتی اگه هیچ چیز برای امید بستن باقی نمونه من در داستانم امید رو به دنیا می یارم. حالا که قرار نیست ماه دیگه برم مدرسه دیگه کاری جز سبزی پاک کردن و فروختن ندارم پس لازم نیس نگران دسته های فروخته شده و نشده ی سبزی های امروز یا فردام باشم. من فقط نگران یه چیز بودم، اومدن بابا، رفتن مدرسه، نوشتن. که اون هم... یک تلفن چقدر می تونه همه ی نگرانی ها رو عوض کنه. تلفن بابا از راه دور. چهره ی مامان پر از خطهای درشت اندوهه. این خطها دور چشماش خیلی زیادن معلوم نیست این اشکای شور که موقع دعا خوندن می ریزه چه بلایی سرش آوردن. ناصر کوچولو هنوز معنی نگران بودن را نمی فهمه. من چی؟ اگه دست سبزرنگم مثل نهالهای سبزی که اون آقا داشت تو باغچه ی امامزاده می کاشت به خاک نرسه چطور درخت آرزوی من بزرگ می شه؟ من نگرانم. نگران اینکه بالاخره از درد انگشتام نتونم یه روز بنویسم. شاید بشه کتاب فارسی پنجم دبستان رو از سارا هفته ای یک بار قرض بگیرم. برای نوشتن که احتیاج به ریاضی و علوم ندارم فقط باید فارسی رو خوب یاد گرفت. اگه بابا ماههای بعدی هم نیاد و کوه سبزی ها هر روز روبه روم بزرگتر بشه چی؟ اگه من جلوی این کوه هِی کوچیکتر و کوچیکتر بشم ؟ اگه زورم به اینهمه سبزی نرسه؟ اگه سارا کتابشو بهم نده چی؟ اگه نتونم داستان بنویسم؟ اگه منو بدن به پسر عموم؟ اون می ذاره بنویسم؟ اگه بتونم بنویسم دوست داره داستانم رو براش بخونم؟ مادر ثریا غلتی زد و دستش روی شکم باد کرده ی ناصر افتاد. یک حلقه ی نقره ی سیاه شده در دست چپش بود. در خواب آروم بود. آرامشی که موقع نماز خوندن توی صورتش نمی شد دید. توی خواب بیشتر به مرده شبیه بود. ساکنین زیر خاک. فاطمه توی تاریکی اتاق دیده نمی شد. اون هم هنوز نمی دونه درس خوندن یعنی چی اما ثریا می خواست به او یاد بده که درس بخونه و حتی اگه باباشون هرگز برنگرده کاری کنه که فاطمه بتونه تا کلاس پنجم درس بخونه. ثریا دیگه نمی تونست ادامه بده. انگشتای لاغر سبزش روی کاغذ می لرزید و مداد کوچیکش که نوک پهنی داشت انگار داشت روی کاغد گریه می کرد. ثریا نمی نوشت. ثریا گریه می کرد." شب از نیمه گذشته. در حیات امامزاده بی بی زبیده گوسفند قربانی مشغول خوردن نهالهای تازه کاشته شده در باغچه است. ثریا سر بر بقچه ی سبزی گذاشته و در خواب شبیه مادرش است. با روسری سفید و چادر سیاه. دستانش به رنگ قهوه ای درآمده و حلقه ای سیاه در دست چپش دیده می شود. + نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 21:38 توسط انیسا |
ساروتی بدو بدو وقتی نمانده به خاطر خدا از پای منشین به خاطر خودت از کار ننشین جستی بزن مانند همیشه کاری کن سکوت می کنی؟ یعنی هر آنکه نمی فهمد عذاب جانکاه مرا خاموش بهتر؟ این یعنی رخوت؟ ساروتی! برجه! بپر! نه از خانه ی یک به لی لی ای کودکانه که از خانه ی پوچی به گامی زنانه سر به زیر کدام شرمی ساروتی؟ تو را چهره به کدام گناه آلوده اند؟ یعنی تو را به لجام نجابت از تیزپایی اسب گونه بر پهنه ی دامنه های شمال بازداشتند آخر؟ یعنی چه که حرف نمی زنی؟ از پیشین زمان همه می دانند نشستن و کز کردن کار تو نبوده از پای درآمدن درآمد داستان رقت بار زنانگی ات نیست سار سار! سار سار سادگی سار سار ساده! مگذار بگویند پرده نشینی هنوز تو را زیبنده تر است از جهیدن در میدان جنگ نگو که به جنگ نرفته ای ما با هم لباس رزم دوختیم با همین دستان ظریف و ناخنهای قرمز اما لباسمان نه تن نما که تن پرور بود رزم را خود خواسته آغاز کردیم و می دانی که همیشه در هر نبرد کسی هم نیزه درپشت بر زمین می افتد نه چون قهرمانان با خنجری یا تیری یا شمشیری در قلب که گویی دژخیمی پیش رو فروآورده بودست دیگر تعریف مرگ قهرمانانه عوض شده تو از چه چیز شرمگینی؟ که خنجر در پشت خواهی مرد؟ ساروتی! اینجا تو پشت خنجر خورده ی نبردی خودخواسته هستی اینجا تو ناخوانده مهمان ضیافتی مردصفتانه ای نه حتی آواز و رقص تو را خواستنی است نه حتی تن لطیفت را چرا که تو در اینجا مبارزی بی پروایی نه رقاصه ای بی فردا تو می جنگی سار سار نه چون جنگ گرم زورمندان نه چون رویارویی خویشتنهای غضبناک از حقارت - چون حیوان خردمند تاریخ زمین که لجامش گسیخته از خشم و شهوت - نه تو جنگی را خواسته آغاز نمودی برای نوزداد به دنیا نیامده ی انسان او که به جهان می گذاریش تا زیبایی را عشق بورزد و می بینی که می بیند زیبایی قربانی حرفها و ادعاهای زورمندان و دین به یغمابردگان است می بینی که می بیند عشق گوشت قربانیست در عزا و عروسی به کار می آید و نه در تنگنای بی گریز زنده بودن تو تو با من با هم این لباس را با دستان لطیف خویش تار و پود از آهن و داس دوخته ایم که بدانیم نبرد از داس کشاورزان در بامدادان درو آغاز شده است از گاو آهن شخمهای گندمزاران و نه از من، از منیت سار سار من برخیز! ای بلندای پیکرت تیرخورده ی نخوت سربازان کوکی، مردان بی مغز، زنان خودباخته برخیز ای پیکرت زخم خورده ی حرفهای کوچه و مجلس و دهانهای گشاده ای خنجر در پشت برخیز سکوت می کنی؟ یعنی من درد تو را به کلمات آلوده ام؟ یعنی من زبان از گلو در آمده ی تو نبوده ام؟ ساروتی! صبح است آن زمان که خورشید طلوع می کند هنوز چشمها خواب است من دستت را می گیرم با همین بی دستی به خدا بلند شو اگر بلند شوی خون غلیظ جوشنده از زخم خنجرها در پشتت - این سرخی های درهم تنیده شده - به تلالؤ خورشید تا دوردستها باز تاب می یابد و می دانی؟ آنگاه زنی که تا صبح ضجه زنان عذاب جانکاه وانهادگی را تجربه می کرده به بازتاب این سرخی تیز و برنده تو را در ذهن اصیل به دور از یورش دیگرانش تصویری می سازد که تو را می بیند که ایستادی که باز ایستادی و کار کردی و جهیدی و رزم آزمودی سار سار! پلکهای زن سرخ است، از خون گریستن، دارد تکانی می خورد، که چشم بازنماید در صبحی دیگر زود باش ساروتی! وقتی چشم باز کند باید اولین چیزی که می بیند انعکاس خون تو بر بلندای ایستاده ی قامتت باشد قامتی که قدم برداشتن آغاز نمود اگر چه تنها اگر چه پر جای زخم و سوزش خون. + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 19:15 توسط انیسا |
ما هستیم با هستی سرگران خویش دچار غرقاب میرایی سیرکردن شکم تسلای میرایی توست و تنیدن کلمات آن من تار از حرف تکرار پود از نبودِ بود می تنم به گرد هستی، پرده ی پرنیان پندار سودای تو یافتن نان است- چیزی فراتر از سیب زمینی پخته در ظرفی سیاه و حلبی غذایی گرم و سقفی که سرت را فراز باشد من بی خیال سقف و نان به فکر سرپناهی برای کلمات سرگردان کلمات رها شده در بی وزنی دنیایی بیگانه کلماتی بی پناه، گرسنه، بی جای آرمیدن تسلای نامیرایی تو کار است و آن ِ من تارو پود به هم بافتن این کلمات حال کدام آرام خواهیم گرفت؟ - حالیا اگر آرامشی باید- تویی که تهی بودن جسمت از غذا کلمات را از معنا تهی ساخته یا منی که ذهنم را یورش این انبوهی متشنجانه فرا گرفته؟ کدام تسلی دهنده ی هستی مان خواهد شد؟ کدام میرایی جسم را پاسخگو خواهد بود؟ تلاش تو برای زنده ماندن یا کوشش من برای نگاشتن؟ + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 19:21 توسط انیسا |
(برای رها، هاله، ساسان و دیگر زندانیان وجدان، عقیده و آزادی) سلول انفرادی سر به سر آزادی... کنج دنج زندان من رهایم در بند در بیابان، حیران در پی آبادی طعم گنگ یاری تشنه ام عطشانم تشنه ی آزادی خشم شیخ و شمشیر حرص گرگی وحشی تن به تن خونباره بر دهانم خنجر بر گلویم نیزه بر دو پایم زنجیر وزنه ای بر قلب و گردنی افتاده بر کف این زندان -سرد و سخت و نمناک- من چو بادم در کوه چون سکوتم در یاد در ته این دخمه هم به خود می پیچم جان حرارت تن سرد چهار سال تنهایی ماهها بیداری در کنارم زاری با تمام این درد من رهایم در بند بشنوید ای مردم! - دستهاتان چون مشت، مشتهایی چون آه، حرفهاتان زیبا، چون خبرها کوتاه- ! چشم دنیا بنگر! من به حق بودن زندگی یاری عشق من به جرم ایمان در همین خاکستان این کهن بوم- ایران - در کف بد مستان پیش چشمت دنیا! سر به خاکم سایید دست ظلم و بیداد موی و رویم خونین پای رفتن در بند حرف گفتن خاموش دیدن آسمان را لیک آرزو کردم باز چون هزاران تکرار در تمام ساعات - چهار سال زندانی - گوشت ای دنیا کر یا که چشمت کور است؟ من سکوتم در داد من حضیضم در اوج من رهایم در بند... من رهایم در بند + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 10:33 توسط انیسا |
این راه را می روم که راهیست ناگزیر از پیمودن حلقه وار به گرد مرکزی نامعلوم می چرخم مرکزی که پرگار اراده مرا بی اراده بر گردش می چرخاند چرخه ها ی مبهم تکرار .... اینجا در سایه روشن خیابان انسانی ایستاده است کلاهی بر سر دارد تا روی چشمانش را پوشانیده و چتری در دست برای روز مبادا قدم در خیابان گذاشته طنابی را یافته که باید از آن عبور نمود به گمانش این طناب خیابان بوده است به گمانش این چتر نجات بخش لحظه های تگرگ و کلاه سایه سازی در افتاب تموز اما حال می داند که نه چتر و نه کلاه و نه خیابان هیچکدام تصور روزهای پیشینش نیست که تنها راه، پیمودن مسیری دایره وار است تا به نقطه ی آغاز آنجا که خورشید طلوع می کند و آسمان دردناکترین فرزند روز را می زاید و فریاد این زایش در گلوگاه مخلوقی به نام انسان نطفه می بندد در آن روزی که او خود نمی دانسته که باید انسان باشد فکر کند و افکار خود را با کلمات در جهان منتشر سازد و کلمات را باید خلق نمود انسانی با کلمات خلق می شود انسانی کلمات را خلق می سازد حلقه های مبهم تکرار از آوار برایم آواز هزار و نوای چشمه سار می سازد و آنچه در میانه ی این دایره مرا به رستنگاه خورشید رهنمون شد آن چه بود؟ در این میانه در این مرکز ... + نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 10:9 توسط انیسا |
شناوریم چون برگ بر جریان آب چونان ذره ای در هوا یک چرخ ده چرخ صدها چرخ چرخانیم می چرخیم و می رقصیم به ساز ناکوک وقایع چون سیب در فاصله ی میان دو حادثه غلطان بر زمین می چرخیم و می خندیم سیاه بازی و خیمه شب بازی داستان شاه و تلخکی در کنار به هوای امید به هوای اعتماد به هوای عشق چرخشی اندوهبار عبرتی بی اعتبار توبه ای شکننده لرزه ای بر قلب دیگر بار چون ذره به شوق آفتاب می چرخم دستی رو به آسمان دستی رو به خاک گیسوانم بر گرداگرد چون حلقه های پیچکی به گرد طناب طنابی خسته از خشم از دار از تکرار + نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 10:10 توسط انیسا |
اگر کسی ازمن بپرسد چه کسانی بیشترین تآثیر را روی زندگی ام داشته اند - که معمولا از این سؤالها کمتر پرسیده می شود- در میان اندک کسانی که تعداشان از انگشتان دست راستم کمتر است نام یک نفر بسیار درخشان است. اولین باری که او را دیدم درست 6 سال پیش بود. در یک هفته، هر روز از صبح تا ظهر، با او بودم و در همین 7 روز به اندازه ی هفتاد سال به من آموخت. نمی دانم چه ها گفت و از که ها نقل قول نمود. این چیزها را به خاطر نمی آورم اما خاطره هایی از آن 7 روز برایم باقی مانده که فکر نمی کنم هرگز از صندوقچه ی ماندنی های ذهنم پاک شود. نمی دانم چه می گفت اما یادم هست چطور می گفت. او با محبت تمام با همه از کوچک و بزرگ، مرد و زن صحبت می کرد. انگار با حرف زدنش به هر کس و هر چیز عشق بی حد خود را ابراز می نمود. او در واقع حرف نمی زد عشق می ورزید. نمی دانم از چه کسانی حرف می زد اما خوب یادم هست که ساعتها حرفهایش ذهن من را به خود مشغول می ساخت. شاید تأثیری که او بر من گذاشته به خاطر این بوده که به هر آنچه می گفت اعتقاد داشت، اعتقادی محکم. او درعین محبت صرف و عشق تام در حرف و نگاهش چنان با اطمینان و استحکام می گفت که انگارهر آنچه را می خواهد می تواند بدست بیاورد. و من حال که 6 سال از آن زمان گذشته است و او 17 ماه است که در زندان به سر می برد با اعتقاد می گویم که او به هر آنچه می خواست دست می یافت چرا که او اعتماد داشت بر خدایی که به او اختیار و اراده داده بود. 7 روز اول آشناییمان برایم داستانی پایان ناپذیر شد و من و او آنچنان به هم نزدیک شدیم که گوییا وجودمان با هم سرشته شده... روزی به اوتلفن زدم، 22 ساله بودم، در دل آرزویی دیرینه داشتم که زندگی خود را وقف کمک و خدمت به عالم بشری و آنچه به آن اعتقاد داشتم نمایم. در همان سالها دانشجوی زیست شناسی بودم و می خواستم بورسیه بشوم تا برای ادامه تحصیل بتوانم به خارج از ایران بروم و تا دکترا درسم را بخوانم و بیشتر به درد بخورم. اما شوق و التهاب وقف نمودن تمامی ساعات زندگی برای خدمت نمی گذاشت درست درس بخوانم و سر دوراهی مانده بودم. او با من چون مادری مشفق و دلسوز درد دل کرد و با حرفها و اشکها و خنده هایش چنان هدایتم نمود که نه تنها بر درس خواندن مصمم تر شدم که بر خدمت نیز مشتاق تر. نمی دانم چه گفت که باعث شد بر سر دوراهی هر دو راه را انتخاب نمایم و حال می فهمم که اصلا دوراهی در میان نبوده و این دو راه یک راه بوده اند و چقدر زببا و دوست داشتنی ماه آسمان من چنین نوری بر زندگی ام تاباند. ما زیاد همدیگر را نمی دیدیم، شاید سالی 2 بار، اما پیوندمان محکم و عمیق تر می شد. حتی اگر سالی دو بار و هر بار تنها چند دقیقه بیشتر فرصت نمی شد تا او را ببینم و با او صحبت کنم– او به عضویت جمع یاران ایران درآمده بود و مسئولیت سنگین اداره ی جامعه ی چند صد هزار نفری بهائیان ایران در کنار 6 نفر دیگر همکارانش بر شانه های ظریفش سنگینی می کرد و بسیار سرش شلوغتر از قبل شده بود- اما همین چند دقیقه آنچنان انرژی به قلب و روح من می داد که برای ادامه ی راه سخت تلاش و شنا نمودن بر خلاف جهت آبهای کثیف و خشن، مرا بس بود. حالا 17 ماه است که او را ندیده ام.... نه 18 ماه یک ماه قبل از زندانی شدنش پیش او بودم و 15 دقیقه در آشپزخانه ی منزلشان با هم حرف زدیم. هم من گریستم و هم او البته اشکهای من گستاخ تر بودند و هویدا شدند اما گریستن او مانند تمامی آرمانهای بلند روح متعالی اش در قلب و پنهانی بود تنها چشمهایش خیس شد و مردمک سیاهشان محو در حلقه حلقه های داغهای تازه که از قلبی زنده به عشق ورزی برخاسته است. اگر بخواهم تنها با یک کلمه او را وصف کنم می گویم "عاشق" و چقدر احساس خوبی دارم که او را عاشق می نامم زیرا او درس عشق ورزیدن بدون هیاهو و اقرار را به من آموخته است. عشق ورزیدن بدون معیار و میزان بدون استثناء و محدودیت. عاشقانه خواستن و تلاش نمودن، عاشقانه سنجیدن و فکر کردن، عاشقانه قیام نمودن و پای هر خطر ایستادن، عاشقانه سفر کردن برای ایجاد تغییر، عاشقانه پاسخ دادن به تهمتها و تحقیرهای بازپرس امنیت، عاشقانه ایستادن و بلا را به جان خریدن و مسئول بودن... می دانم او 6 ماه اول این 17 ماه زندانی بودن را در سلول انفرادی گذراند... آنهایی که چند روز و یا 1 ماه در این فضای سرد و سیاه و متروک بوده باشند می دانند 6 ماه در آنجا بودن چه تجربه ای است. می دانم او 6 ماه انفرادی را عاشقانه طی نموده و حال با همبندی دیگری چون خود، هنوز بر سر این عشق گیسو سپید می نماید و به جهان ما می گوید: "اگر خواستی و تصمیم گرفتی که چیزی را عاشقانه دوست بداری باید بهای گزافی بر آن بدهی و چه بهایی گزافتر از صرف عمر و تهذیب طلای جان در تنگستان زندان! ای جهانیان! اگر بیدارید عاشقانه بیدار بمانید و اگر خوابید آیا طعم فرسایش جسم برای آرامش روح به قیمت عشق ورزیدن را دانسته اید؟" تقدیم به مهوش ثابت که دلم برایش بسیارتنگ است... + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 12:43 توسط انیسا |
صدای تو صدای بادهای دشت نسیم یادهای خوب حریم گریه های گرم اشکهای ماندگار مشتهای بی قرار روبه آبی بلند آسمان شده بلند صدایت ای گنجنامه ی سکوت شبیه گفتگوی بادهاست شبیه پچ پچ بلند بیدها - که بید به قصد عشقبازی از صدای باد به رقص آمدست - در آن توالی سکوت و چنگ و نت - لرزش هوا - نوازش کلام تو بر وجود خسته ای شکسته رسته بسته پا فراتر از آبهای ژرف و سرد و یا دشتهای زرد روی فاصله سیاه کرد و چهره ی وفای من به تو سپید با شنیدنت به وجد می رسم به شوق می دوم به هر چه هست می رسم این تخیلی سیاه یا توهمی تباه نیست این فقط کلام توست که روی فاصله سیاه کرده است که سر به جیب برده اند قصه های تلخ هجر گر چه هجر بر زمین سینه ام چون حجر نشسته است لیکن این صدای توست کز سکوت بی بهانه رسته است معجزه دو شق نمودن غم است این حجیم دیرپای ماندگار نیم اندوه سرد نیم در غبار معجره صدای توست از هزاره های قبل تا همین دم سکوت از شکوه پارسه تا خروش زنده رود - زنده رود کشور امین من - خاک بی صدای خشک زمین فوتبال و دختری خنده بر دهان دوان از این طرف به آن طرف در زمین زنده رود به یاد یادهای دور که پاسبان زنده رود نیزه های خیزران بر زمین شادمان شهر من - شهر پر صدای قصه - بوده است و این شروع داستان... صدای باد وحشی و سکوت دشت صدای خاطره سکوت یاد صدای تو صدای جاودانه باد + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 11:14 توسط انیسا |
من رفتم بدرود تلخی های پیوندگاه بهار و تابستان بدرود امید آن که دیگر بار وقتی که باز می گردم دیده ها گرمی این تابستان را حس کرده باشند ناشکیباتر از لحظه های میان آذرخش و باران بی تحمل تر از نوزاد فریاد برآورده از گرسنگی می روم شبهای روشن را آرزومندم روزهای گرم چون تنور نارنجی که از آن نان می تراود نه شعله های سوزنده ی دست نانوا این چنین آرزومندم از سرزمین مرواریدهای سیاه دل به دل رزهای صورتی مشرق زمین جایی که خورشیدم از آن طلوع کرده است خواهم داد سر به راه آن افق خواهم شد من هرگز نبودن در ورطه را به بودن و چشیدن طعم گس آن ترجیح نداده ام و این بار نیز گرچه پاره ای زمان در این هنگامه نخواهم بود دل به دل سرزمینی که برخاستن از لجنزار را آموخته است خواهم داد و دوست دارم بدانم آنانکه در مهلکه نیستند و از این میدان گریخته اند و خشک خشک نظاره گر تازیانه های رگباری اند که همه جا را خیس نموده -بدنها و چشمها- در حال چه کاری هستند؟ + نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388 11:54 توسط انیسا |
|